چرا، این   کهنه درد  دوری‌ات   درمان    نمی گیرد
چرا ویرانه ی جا مانده از تو، در دلم، سامان  نمی‌گیرد
از  آغاز این  دل درمانده  بی سر  بود  و  بی سامان
چرا این بی سروسامانی‌ درمانده دل، پایان نمی گیرد.

این دو بیت را دوست خوبم عبدالله زاویه عزیز گفته و از من خواسته اگر حال کردم با این شعر ، بگذارمش در وبلاگم. و من چون عمری با گزارش های دلنشین اش، عکسهای خبری و هنری اش، یادداشت های طنزش و داستانهایش از سالیان نه چندان دور تا همین حالا حال کرده ام و یک دوره نیز دبیر سرویس گزارش روزنامه بود و من خبرنگارش که خیلی چیزها از او آموخته ام، و همیشه دوست مورد اعتماد من بوده، و من یکبار در 15 سال پیش دوربین نیم فریم خبری اش را در یک روز بارانی گم کردم و سرویس شدم تا نمونه اش را پیدا کنم و بخرم و بدهم بهش  و مجبورش بکنم قبول بکند و... -نفسم بند آمد عبدالله از بس یکریز تعریفت کردم- گذاشتمش اینجا که یک حال عمومی قسمت همگان بشود.