گفته بودم دلم را بار دیگر نلرزد. هیچ ارزش ندارد:

دست از من بگیرد، باز مهمان پذیرد، دل به مردم سپارد.

آمدی...

...................................................................


گفته بودم دلم را بار دیگر نلرزد. هیچ ارزش ندارد:

دست از من بگیرد، باز مهمان پذیرد، دل به مردم سپارد.

آمدی بی‌بهانه، با هزاران نشانه، خاکی و عاشقانه:

در دلم زد جوانه، مستی کودکانه: مست هم می- گسارد.

من دلم مست مست است.

تا رها کردم از دست،

رفت نزد تو بنشست:

دل غم نان ندارد تا نگاهش به دستم افتد ایمان بیارد.

گر بیفتد بدانی، دل چنان ناگهانی، می‌گریزد زدستت

کز پی‌اش چشم مستت، ردپایی نشانی،

                                                جوید و خون ببارد.

آنکه مستی ندیده، خرده نانش رسیده،

چشم مستت که بیند،

دم به دم می نشیند،  خط به خط می‌نویسد: دل به دل راه دارد.

 

و توضیح: این شعر که البته به تصنیف بیشتر شبیه «می‌باشد»مال اون موقع‌هاس که ترانه اسمش بهار بود اون خانوم.  .... مثل خود من خاکی بود ....... رو بورس بود. تقریبا همه رانندگان مجترم تاکسی یه کپی ازش داشتند و رابراه مسافرای محترم‌و خدمات‌رسانی می‌کردند. منم از این تیکه‌اش خوشمان آمد و مدتی شعر نگفته بودم و درگیر هی پول درآوردن بودم ولی هیچ راضی‌ام نمی‌کرد و فکر می‌کردم از شعر گفتن یعنی مهمترین علاقه‌ام  دور افتاده‌ام و البته از کار خبرنگاری  که عشقم بود نیز تا حدودی، فی‌البداهه این را رو کاغذ پاره نوشتم و خوشم آمد. البته کلمات کلیشه‌ای  که قبلا زیاد استفاده شده توش زیاده  و  همین‌طور به جای از، (ز)، یا به جای ببیند، بیند، و غیره زیاد استفاده شده اما چون آهنگین «می‌باشد» ،  و کلا خوبه دیگه.

بچه کلاغ، ملکه زیبایی جنگل «می‌باشد».