یک - خلیل جوادی عزیز، طنز واقعا اصلاح حماقت های جامعه است، سپاس.

بعد از مادرجان‌های مسعود شصت‌چی و اخراجی‌های مسعود ده‌نمکی که خداوند ایشان را و دکتر محمود احمدی‌نژاد را همیشه محفوظ بدارد ان‌شاء الله، مجبور بودیم خود را با حماسه توپ و تانک و فشفشه، ....  و حماسه بیانیه‌های شماره یک و دو  محمد مایلی کهن، تصمیم گیری‌ها و موضع‌گیری‌های همیشه سرخوشانه کفاشیان و از این قبیل سرگرم کنیم و همچنین به جای جست‌وجوی اولین در سمت راست، دنبال مصداق‌های "کوتوله‌ گنده باقالی"، "گروهبان قندلی" بگردیم که خلیل جوادی آمد وسط و ما را نجات داد. این شاعر دوست داشتنی و طنزپردازمان، بعد از شاهکار محکمه الهی، شاهکار جدیدش رو درباره انتخابات و سیاست همین دیروز رو کرد و خوشحالمان کرد.  خلیل جوادی درست در لحظه‌ای این شاهکارش رو داد بیرون  که ما  هیچ‌چی برای سرگرم  شدن، دم دست نداشتیم. جوادی عزیز سپاس. اگر بلوتوث شعر جوادی درباره میرحسین موسوی عزیز که خدا کند رای بیاورد، هنوز دستتان نرسیده، اینجا کلیک کنید. اینجا.

یا بروید روی یکی از اینها:

 http://www.kalemeh.ir/pages/6531.php 

 

www.khaliljavadi.trk.ir

 

دو-  تبلیغات دوستم عبدالله زوایه

پست قبلی، درباره دوست عزیزم عبدالله زاویه نوشتم و او را که تاکنون ناشناخته مانده بود به جهانیان و شما شناساندم- عبدالله جان، هزینه تبلیغاتت تا اینجا می شود 100 تومن، لطفا بریز به حساب طلایی جام، شعبه مبارزان.  اگر خوش حساب باشی در سری بعد، تاریخ تحولاتت را خواهم نوشت.

این‌بار عبدالله، یک شعر ترکی برایم میل زده  و گفته: این شعر (از فولکلور آذربایجان) را خیلی دوست دارم اگر نظرت مثبت بود توی وبلاگت جا بده و یک حالی نیز به بازدید کنندگان ترک.

ما هم همین الان جاش دادیم تو وبلاگمون و اینکه بازدیدکنندگان ترک چه حالی بهشان دست خواهد داد بیلمیرم. منه نه:

 

در ســه گئدن بیر اوشاق

چیخدی بوز اوسته قاچا

 

سوروشدی بیردن بیره

 دوشدی اوز اوسته یئره 

 

دوردی اوشاق نئیله دی

بوزا بئله سویلدی:

 

سن نه یامان سان آی بوز

آدام ییخان سان آی بوز

 

آز قالیپ عمرون سنون

 یاز گلر آرتار غمون

 

ارییپ سویا دونرسن

 آخیپ چایا گئده‌رسن

 

سن نه یامان سان آی بوز

آدام ییخان سان آی بوز

 

سه –  درباره شیوه تبلیغات ستاد میرحسن موسوی

شیوه تبلیغات میرحسن موسوی چنگی به دل نمی‌زند، ستاد تبلیغاتش تا امروز نتوانسته نرم و لطیف،  البته هنرمندانه او را معرفی کند. میر حسین موسوی بیشتر از اینکه یک سیاستمدار باشد، یک هنرمند است و قطعا خوب می‌داند که اندیشه در هنر، به قول یکی از بزرگان ادبیات همچون ویتامین می‌ماند که در شیرینی  و طعم میوه پنهان شده باشد. به بچه میگن اگه میوه نخوری مریش میشی  و مجبوری قرص بخوری. قرص و دارو، اگرچه خاصیت درمانی‌ دارد، اما تلخ است. ستاد میرحسین موسوی هم انگار قصد کرده فقط دارو به خورد مردم بدهد. فقط اندیشه مخاطبان را هدف قرار داده و هر جا هم که خواسته روی عواطف و احساسات آنها کار کند، زمخت عمل کرده است تاکنون. کاش تا دیر نشده، به جای سوهان کشیدن اعصاب و روی مخ راه رفتن، اندیشه‌های والای میر حسین  و "اصلاحات اصولی" را بتوانند به خوبی منعکس کنند. اکنون میر حسین چیزی را می‌گوید که مردم می‌خواهند، اما هنوز ارتباط بین این دو، به وجود نیامده. به عبارت دیگر هنوز دیالوگ برقرار نشده است.  فعلا مثل این می‌ماند که دو نفر بعد مدتها به هم رسیده‌اند و چون هیچ حرفی برای گفتن ندارند درباره آب و هوا و ترافیک صحبت می‌کنند و از هر چندگاهی از هم می پرسند: خب دیگه چه خبر؟ خوب هستین که؟

اونم میگه: هیچ سلامتی شما.  شما چطورین؟ خوبین؟ هوا داره گرم میشه. امسال هم مسکن راکده. – خب  دیگه چه خبر؟

 

چهار- داود یحیائیان، چشمانش را در تنهایی بست.

یک خبر بد این روزها مثل همه بچه هایی که روزگاری -سالهای پس از جنگ و اولای دهه ٧٠-  در روزنامه رسالت کار میکردند و از آنجا رانده شدند  را شنیدم و  شدیدا حالم را دگرگون کرده است. داوود یحیائیان عکاس آن دوران روزنامه رسالت در آمریکا و در تنهایی در گذشت. بعضی ازدوستانش اکنون که سمتهای بالای مدیریتی  و مطبوعاتی هم دارند مثل بیژن مقدم  که اکنون مدیر مسوول روزنامه پر تیراز جام جم است حتی یک کلمه درباره اش ننوشتند.  خدا حفظش کند  محمد کاظم انبارلویی سردبیر رسالت که شنیدم  به یکی از دوستان فقط چشم گفته بود و دریغ نکرده بود از درج خبر و پیام تسلیت. اکبر نبوی، محمود گبرلو، شهرام میلانی، فرهمند صحرانورد،‌ عبدالله زاویه  هم  رسم مردی را به جای آورده اند.  عبدالله مدتی با داوود همخونه بودند. از شهرام ممنونم که بی خبرمان نگذاشت. رفتن داوود همه را متاثر کرد.داوود نه سیاسی بود و مخالف.  او اصلا به این چیزها فکر نمی کرد. زمان طالبان با رضا برجی رفته بود افغانستان و عکس گرفته بود و سفرنامه نوشته بود  و تما عشقش همین کارها بود. اما روزگار با او خوب تا نکرد. کم کم حضورش در محافل مطبوعاتی رنگ باخت و یک روز از ایران مهاجرت کرد. حرف ها و کارها و تیکه ها و خنده هایش تا مدتها نقل خاطرات دوستانش بود. و مهمتر از همه عکاس بزرگی بود.

درباره اش در مجله جاده های سبز بیشتر خواهم نوشت. اما فعلا شما را بیشتر از این به وبلاگ دوست عزیزم امید نجوان ارجاع می دهم.

www.najvan.blogfa.com

پنج- شعر نیمه تمام قبل از عیدم رو تا حدودی تکمیل کرده‌ام اما فعلا  ترجیح میدهم منتشر نکنم. تا بعد.