این مغز عایق

تو جانی. جان جانی، جان جانی.

تو جان را بر لب من می‌رسانی.

نمی دانم که  جنی یا فرشته

فقط می‌دانم از ما بهترانی.

 ***

سر شب تا که می‌خواهم بخوابم

تو می‌آیی و خوابم می‌پرانی

خیالم می‌پرد  دستت بگیرد

تو آن را مثل گربه می‌چزانی

دوباره پلک برهم می‌گذارم

دوباره ریشه در دل می‌دوانی

دلم می‌لرزد و می‌خیزم اما

 مرا آسان سر جا می‌نشانی

کلافه می شوم. کابوس‌گونه

تو کابوسم به بوسه می‌رهانی

***

تو بی‌انصاف چشمت برق دارد

که می‌گیرد مرا برقت به‌ آنی

عجب لامذهبی! این مغز عایق

که روزی دکه‌ای بود و دکانی،

رسانا می‌شود تا موی‌رگ‌ها.

که مو هم سیخ گردد آن‌چنانی

***

و من لبریز خواهش، اهل بخیه

می‌افتم توی دام خوش‌گمانی

گمان دارم که بی‌آزاری ای جان

تمنا می‌کنم پیشم بمانی

عجب حرفی! به تو این حرف برخورد؟

که غیبت زد دوباره ناگهانی؟

***

«خیالی نیست» می‌گویم، دوباره.

دوباره خواب و رویای نهانی

ولی خوابم نمی‌آید کجایی؟

الهی بی‌خبر هرگز نمانی

***

...کمینت می کنم اما خود تو

 به دستم می‌دهی تیری، کمانی

و می‌خندی و با آن خنده‌هایت

 من و تیر وکمان را می‌ستانی

خدا رحمت کند خواب خوشم را

فقط کابوس بر من می‌چشانی

***

تو را از جنس آزار آفریدند

تو غرش‌های سیلاب روانی

 

 

 

چنان امواج صوتی را شکستی

که گویی پرده‌ها را می‌درانی

تو بیماری. تو بیماری تو بیمار

تو گیری. در گلویم استخوانی

***

نه از دست تو در آسایشم من

نه بی‌همراهی‌ات دارم توانی

***

خدا رحمت کند اموات لیلی

که بی‌مجنون نمی‌خورد آب و نانی

ولی تو، تو به جز خود را نبینی

اگر چه دائما با دیگرانی

***

به هر حال این تمام ماجرا نیست

و حیف است آخر آن را ندانی

***

تو خودخواهی. نمی دانی که من هم

ز نقطه ضعف تو دارم نشانی

تمام راه‌ها را می شناسم                          

نترسان که چنینی یا چنانی

***

مرا از جنس باران آفریدند

از آن موجی و بیمار روانی

همان که قطره قطره اشک می ریخت

که تا دریا شود روزی زمانی

همان که جسم او روزی هوا شد

و ذراتش بخار آسمانی

کنون ابری شده با رعدو برقش

به آتش می کشد هر جسم و جانی

و یا یکریز می‌خواهد ببارد

که هرگز نشنود حرف از دهانی

کنون می‌آید از بالای بالا

که تا جوید تو را از هر مکانی

***

ولی با این همه باید بگویم

تو بمبی، مثل یک آتشفشانی

***

از این رو چاره‌‌ای جز این ندارم

که گویم با زبان بی‌زبانی:

تو جان جان جان جانی ای دوست

تو خوبی. نازنینی. مهربانی.

تو امشب را فقط همراهی‌ام کن

که می‌دانم تو این را می‌توانی

که می‌دانم من وتو جسم و روحیم

که می‌دانم تو جان جان جانی.

 

علی‌محمدی‌گل‌گلاب

12 تا 15 ابان 85

/ 4 نظر / 5 بازدید
صبا

هر که شوق زندگی دارد و می تواند در جايی ديگر نيز زنده و پرشور باشد و بماند. زندگی با سرعت در حال عبور است. هرکس نرود جا می ماند. هوای مسموم اين روزهاست که تاوان دلبستگی آدم ها و رفتن به هوای آزاد و تحمل تنهايی و گم شدن در ميان آدم هايی که زبانشان را نمی فهميم؛ُ را مدام کمتر می کند... پايدار باشيد.

ساقی

like this

نغمه

سلام نوگرايي با تخريب زيبايي زبان متفاوت است هيچ حس زيبايي با خواندن اين شعر خلق نشد

مسعود

با عرض معذرت خیلی مزخرف بود امیدوارم بعد از گذشت این چند سال اعار بهتری از شما بخونیم